![]() |
![]() |
|
| دلم تنگ میشود گاهی.. |
|
من با عشق آشنا شدم
و چه کسی این چنین آشنا شده است؟!... هنگامی دستانم را دراز کردم که دستی نبود هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم و هنگامی تشنه ی آتش شدم که در برابرم دریا بود و دریا بود و دریا....! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:24 توسط هیرو |
|
![]() تا خه نده یی گول کاشفی ئه سراری نیهانه زارت له ته به سسوم نه که وی قه ت له زه مانه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:4 توسط هیرو |
|
|
دوستی نه در ازدحام روز گم میشود
نه در خلوت شب خفته یا بیدار دوست می دارمت... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:25 توسط هیرو |
|
|
کاغذی بی خط و انگشتهای یخ زده ی کرخ شده که روی میز جا مانده اند داد میزنم کجایی؟ و تو خود را به کری میزنی گوشهایت داد میزنند که میشنوی... تنفر گاهی حس مقدسی است حس مقدس از دست دادن
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 22:15 توسط هیرو |
|
|
چه باید بکنم؟؟ کدامین احساس غریبم را در این خط های بی جان بدمم .. تا که لطیف تر بتوانی حس مرا درک کنی؟! چه باید بکنم... با این دستانی که بر گلوی من دست گذاشته اند و هر ثانیه بیشتر بر آن فشار می آورند؟! چه باید بکنم... با این دلی که سر تا به پا هوای گریه دارد! چه باید بکنم...
چگونه باید بگویم اکسیژن برای تنفس کم دارم؟! چه باید بکنم... جای خالی تورا؟!! که هیچ آشنایی نمیتواند سردیش را گرم کند! چه باید بکنم... آب های چشمانم را که مدت هاست بی شانه...می گریند؟! چه باید بکنم... این خنده های بی روحم را؟! که تنها نقابی است که نبینند که چقدر تنها و غمگینم؟! چه باید بکنم... تا به کی میتوانم این خاطراتت را بر روی شانه هایم در میان دیوار های سرد تنهایی حمل کنم؟! چه باید بکنم... این همه فریاد را ...........که زیر پای سکوت له میشود؟! و حتی تو نیم نگاهی نمیکنی! چه باید بکنم...؟؟؟!!! تو بگو.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:2 توسط هیرو |
|
|
قصه مادربزرگ درست بود... هميشه يکي بود و يکي نبود!... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 23:2 توسط هیرو |
|
|
به کجا می روی صبر کن صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو ای کبوتر به کجا قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو تو اگر گریه کنی بغض من نیز میشکند خنده کن عشق نمک گیر شود بعد برو یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش باش ای نازنین باش ای مهربان خواب تو تعبیر شود بعد برو |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 22:53 توسط هیرو |
|
|
سکوت مردانه و غرورآمیز مرد نباید بشکند. در برابر هیچ دردی لب مرد به شِکوه نباید آلوده گردد. من از نالیدن بیزارم. سنگین ترین دردها و خشن ترین ضربه های آفرینش٬ تنها می توانند مرا به سکوت وادارند. نالیدن٬زاریدن٬گله کردن٬شکایت٬بد است...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 17:58 توسط هیرو |
|
|
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 17:56 توسط هیرو |
|
|
خانه ام بی آتش ، دست هایم بی حس و نگاهم نگران ... می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس این قلم ، این کاغذ ، این همه مورد خوب !!! راستش می دانی ؟ طاقت کاغذ من طاق شده ، پیکر نازک تنها قلمم ، زیر آوار دروغ خرد شده !!! می توانی تو بیا ، سر این قصه بگیر و بنویس ... می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس ، طاقتش را داری که ببینی هر روز ، زیر رگبار نگاهی هرزه صد شقایق زخمی و هزار نیلوفر بی صدا می میرد ؟!!! اگر اینگونه ای آری بنویس ، من دگـر خسته شـدم ... باز تا کی به دروغ بنویسم : " آری می شود زیبا دید !! می شود آبی ماند !!! " گل پرپر شده را زیبایی ست ؟! رنگ نیرنگ آبی ست ؟! می توانی تو بیا ، این قلم ، این کاغذ ... بنشین گوشه ی دنجی و از این شب بنویس !! قسمت می دهم امّا به قلم ، آنچه می بینی و دیدم بنویس از خدا ، از قفس خالی عشق ، از چراگاه هوس ، از خیانت ، از شرک ، از شهامت بنویس !!! بنویس از کمر بـیـد شکـسته ، آری از سکـوت شب و یک پنجره ی ساکـت و بـسته ، از من " آنکـه اینگـونه به امّـید سبب ساز نـشـسته " از خود ... هـر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکـش : (( صحنه ی پـیچش یک پیچک زشت دور دیوار صدا ... )) حمله ی خفاشان ، مردن گـنجشکان !!! جرأتش را داری کـه بـبـینی قلمت می شکـند ؟ کاغـذت می سوزد ؟! طاقـتش را داری کـه بـبـینی و نگـویی از حق ؟! گـفـتن واژه ی حق سنگـین است من دگـر خـسته شـدم می توانی تو بیا ، این قـلم ، این کاغـذ
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 20:1 توسط هیرو |
|
|
دستم رو ميندازم دور گردنش صندلي ایی که بارها اشکهام بر رويش چکه کرده به ديوار سلام مي کنم و گاه که بي هوا بهش مي خورم ازش دلجويي مي کنم - ببخشيد آقاي ديوار ... و باز صندلي را با خودم مي چرخانم و مي رقصانم چپ ... راست ... چپ ... راست ... يادمه رقص بلد نبودم ! اما غم مرا هم به رقص وا داشته ! اشک هايم را مي خورم و باز با صندلي مي رقصم ... بلند بلند آواز سر مي دهم من خوشبختم چون غم دارم ... صندلي رو به دور خودش و خودم مي رقصانم فرياد مي کنم ... من با غم هايم خوشبختم با غم هايم مي رقصم ...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:27 توسط هیرو |
|
|
نمی خواهم خدایم بیکران باشد نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان نمی خواهم که باشد این چنین آخر خدا را لمس باید کرد نگو کفر است خدا را می توان در باوری جا داد که در احساس و ایمان غوطه ور باشد خدا را می توان بوئید و این احساس شیرینی است نگو کفر است که کفر این است که ما از بیکران مهربانیها برای خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی ای آدم تو باید عاشقش باشی و باید گوش بسپاری به بانگ هستی و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست نگو کفر است اگر من کافرم ، باشد ! نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم که ترسی باشد از او در دل و جانم نگو کفر است که سوگند یاد کردم من به خاک و آب و آتش بارها ای دوست خدا زیبا ترین معشوق انسانهاست خدا را نیست همزادی که او یکتا ترین عاشق ترین معبود انسانهاست
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:24 توسط هیرو |
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:51 توسط هیرو |
|
هوای این دل چندی است که بارانی است کجا جویم چتری چون نگاهت؟! که آسمان دل همان لحظه ی دیدار فروریخته بود ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:51 توسط هیرو |
|
|
معلم پاي تخته داد مي زد صورتش از خشم گلگون بود ...
و دستانش به زير پوششي از گرد ... پنهان بود ....
........ ولي آخر کلاسي ها لواشک بين خود تقسيم مي کردند .... وان يک ... گوشه اي ديگر « جوانان » را ورق مي زد .......
براي آنکه بيخود ...هاي و هو مي کرد و ..... با آن شور بي پايان تساوي هاي جبري را نشان مي داد ......
با خطي خوانا به روي تخته اي کز ظلمتي تاريک غمگين بود تساوي را چنين بنوشت : « يک با يک برابر هست ...»
از ميان ِ جمع شاگردان يکي برخاست ، هميشه يک نفربايد بپاخيزد به آرامي سخن سر داد :
تساوي اشتباهي فاحش ومحض است ...
معلم مات بر جا ماند .
و او پرسيد :
اگر يک فرد انسان واحد يک بود .... آيا باز ......... يک با يک برابر بود ؟
سکوت مدهشي بود و ... سوالي سخت .... !!
معلم خشمگين فرياد زد : آري برابر بود .
و او با پوزخندي گفت : اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود ... وانکه قلبي پاک و دستي فاقد زر داشت پايين بود ... !؟؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه مي داشت بالا بود .... وان سيه چرده که مي ناليد پايين بود ... !؟
اگر يک فرد انسان واحد يک بود ..... اين تساوي زير و رو مي شد !!!
حال مي پرسم : يک اگر با يک برابر بود ...
نان و مال مفت خواران از کجا آماده مي گرديد ؟
يا چه کس ديوار چين ها را بنا مي کرد ........؟
يک اگر با يک برابر بود ...! پس که پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟ يا که زير ضربت شلاق له مي گشت ؟
يک اگر با يک برابر بود ..... پس چه کس آزادگان را در قفس مي کرد ؟
معلم ناله آسا گفت : بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد :
يک با يک برابر ....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:47 توسط هیرو |
|
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:20 توسط هیرو |
|
|
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان این دانا ، این پیغمبر در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبردست به اعجاز «محبت» چه دلیلی دارد؟ چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است و نمی داند در یک لبخند چه شگفتی هایی پنهان است من بر آنم که در این دنیا خوب بودن به خدا سهل ترین کارست! و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است و همین درد مرا سخت می آزارد.
Have a nice day
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 22:12 توسط هیرو |
|
|
روزی تو خواهی آمد از گوچه های باران تا از دلم بشویی غم های روزگاران تو روح سبز گلزار، گل شاداب بی خار مرا از پا فکنده شکستن های بسیار تو یاس نودمیده، من گلبرگ تکیده روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده تو را ندیدن ما غم نباشد که در خیلت به از ما کم نباشد من از دست تو در عالم نهم رو ولیکن چون تو در عالم نباشد روزی تو خواهی آمد از سوی مهربانی اما ز من نبینی دیگر به جا نشانی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 11:32 توسط هیرو |
|
|
وقتي كه اعتمادمن ازريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغ هاي مرا تكه تكه ميكردند وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا با دستمال تيره ي قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد وقتي كه زندگي من ديگر چيزي نبود ‚ هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري دريافتم بايد‚بايد ‚بايد ديوانه وار دوست بدارم (فروغ)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:28 توسط هیرو |
|
|
هر دم از ترس خطا راه برم پيش خدا كه جز او با دل من همدم و غمخواري نيست امروز غريبانه در پي يك دوست خانه ي دل را مي كاوم. از نافرجامي ها و نوميدي ها به ستوه آمده ام نگران امروزم و دلواپس فردا‚ تكيه گاهي ندارم جز او‚او كه در همه حال و با همه درشتي هايم روي از من برنگردانده است و در گشوده ي خانه اش هرگز بسته نمي شود ‚خدا را مي گويم . در خانه ي دل جز او دوستي نيست كه شايسته ي صداقت محض باشد . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 21:25 توسط هیرو |
|
|
تنهايي ام را با تو قسمت ميكنم سهم كمي نيست گسترده تر از عالم تنهايي من عالمي نيست غم آنقدر دارم كه مي خواهم تمام فصل ها را در سفره ي رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست حواي من بر من مگير خودستايي را كه بي شك تنها تر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست آينه ام را بر دهان تك تك ياران گرفتم تا روشنم شد در ميان مردگانمُ همدمي نيست همواره چون من نه فقط يك لحظه خوب من بيانديش لبريزي از گفتن ولي در هيچ سويت محرمي نيست من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست شايد به زخم من كه مي پوشم ز چشم شهر آن را در دست هاي بينهايت مهربانش مرهمي نيست شايد و شايد و هزاران شايد ديگر اگر چه اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:41 توسط هیرو |
|
|
ناليدن بلبل ز نو آموزي عشق است ور نه از پروانه نشنيديم صدايي . . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:30 توسط هیرو |
|
|
می خواستم از تو بنویسم
که مدادم خندید
چه مانده است مرا تا بتراشی؟...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:12 توسط هیرو |
|
|
سایه ای بر دل ریشم فکن ای گنج مراد
که من این خانه به سودای تو ویران کردم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:9 توسط هیرو |
|
|
تفاهم من و تو باغ نیست،
جنگل نیست تفاهم من و تو، برگ سبز درویش است در استطار غروب افیون همه ی آبهای راکد را، بیا که گریه کنیم
"بهمنی" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 17:6 توسط هیرو |
|
|
جنس ميله ها را نمي دانم اما احساسم مي گويد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:54 توسط هیرو |
|
|
"بچه ها" كاغذي برداريد بنويسيد : كبوتر زيباست بنوسيد : كلاغ بي نهايت زشت است بنويسيد : كه دارا خوب است بنويسيد : كه آذر خوب است بنويسيد : كه دارا فردا قهرمان خواهد شد بنويسيد كه آذر فردا قهرمان مي زايد بنويسيد كه دارا يك....دارد بنويسيد كه آذر بي عروسك هم مي تواند باشد تا شب جمعه مشقتان اين باشد كه: پدر دندان دارد اما نان ندارد بخورد ...... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:43 توسط هیرو |
|
|
چرا توقف كنم ؟ همكاري حروف سربي بيهوده است همكاري حروف سربي انديشه ي حقير را نجات نخواهد داد من از سلاله ي درختانم تنفس هواي مانده ملولم ميكند پرنده اي كه مرده بود به من پند داد كه |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:39 توسط هیرو |
|
|
تا اين غزل شبيه غزل هاي من شود چيزي شبيه عطر حضور شما كم است گاهي تو را كنار خود احساس ميكنم اما چقدر دلخوشي خواب ها كم است خون هر آن غزل كه نگفتم به پاي توست !!! آيا هنوز آمدنت را بها كم است؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:21 توسط هیرو |
|
|
" بيهوده تكرار" دلم تنگ است ‚ دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد نه ديداري ‚نه بيداري ‚ نه دستي از سر ياري مرا آشفته مي دارد ‚ چنين آشفته بازاري تمام عمر بستيم و شكستيم به جز بار پشيماني نبستيم جواني را سفر كرديم تا مرگ‚ نفهميديم به دنبال چه هستيم "عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تكراريست دنيا " چه رنجي از محبت ها كشيديم ‚برهنه پا به تيغستان دويديم نگاه آشنا در اين همه چشم ‚ نديديم و نديديم و نديديم . سبك بالان ساحل ها نديدند‚ به دوش خستگان باريست دنيا‚ مرا دراوج حسرت ها رها كرد‚عجب يار وفاداري ست دنيا "عجب آشفته بازاريست دنيا‚ عجب بيهوده تكراريست دنيا" ميان آنچه بايد باشد و نيست عجب فرسوده ديواري ست دنيا عجب خواب پريشاني ست دنيا عجب درياي طوفاني ست دنيا "عجب آشفته بازاريست دنيا عجب بيهوده تكراريست دنيا" (اردلان سرافراز) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 11:18 توسط هیرو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نوشدارویم به ما تلخی مکن
تا ننوشم زهر جام تلخی |
| پیوندها |
|
جنون آبگينه عافي و عاطي نيشتمان موفقیت باطله ي ذهنم سیاهه ی مسیر ها واو پردیکی پیوهندییه |
|
RSS
|